تبليغاتX
بیوگرافی ناظم التجار ارومیه
مراسم عروسی 88/09/06 11:44
بهار وتابستان فصل کشت و کار است و همگی مشغول زراعت.چون محصول جمع آوری می شود و دست رنج حاصل می آید تدارک جشن می بینند و پشت سر هم زیارت مشهد الرضا و یا مجلس عروسی فرزندان.

مراسم عروسی مانند هر جایی اینجا نیز شکوه خاصی دارد.در این وادی نیز تمامی اهالی دعوتند و خرد و کلان تمام تعارفات را کنار گذاشته و با مشارکت هم مجلسی می آرایند. سوری داده می شود و نسلی تداوم می یابد. هال بزرگ منزلی را مرتب کرده و مجلس آماده می شود.ده - دوازده گوسفند ذبح کرده و آشپزی مشغول تدارک ولیمه می شود.موسیقی عاشقی نواخته می شود و البته بزرگان دسته های نمایش نیز دعوت می کنند .بطوریکه در دهه بیست شعبده بازی را از تهران به مجلس عروسی آورده اند.

آب گوشت جداگانه جداگانه لپه جداگانه و گوشت جداگانه طبخ می شود . بهنگام پذیرایی سفره ای پهن  می کنند. سر تا سر نان می گذارند و کوزه های آب و کاسه های نمک . موقع  صرف غذا برای هر نفر کاسه ای غذا می آورند.در هر کاسه آشپز ابتدا ملاقه ای آب گوشت می ریزد بعد مقداری لپه از ظرف دیگر وتکه ای گوشت. همگی به این ترتیب مهمان می شوند و پس از صرف غذا دلاک آبادی و در این موارد همه کاره حوله ای به کمر بسته و دسته ای چوب جاروی تمیز بجای خلال دندان به سمت دیگر وآفتابه لگنی در دست وارد می شود و ابتدا خلال دندان تعارف می کند و سپس آب ریخته دستشان را می شویند ودر نهایت با حوله دستشان را خشک می کنند و بهمین ترتیب تمام مجلس را خدمت می کند.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

موقع جنگ جهاني و اشغال آذربايجان بود.قشون روس در اين روستا مستقر مي شود.اطراف قنات اطراق مي کنند.

اهالي روايت مي کردند ديگي روي آتش مي گذارند و پودري مي ريزند و از درختان اطراف هم هر چه ميوه دستشان رسيد مثلا يک سطل گوجه سبز مي ريختند و مي خوردند.

روزي به خانه عمه مراجعه مي کنند. عمه از پشت پرده جوابشان را مي دهد.دسته دسته نان مي دهد و روانه شان مي کند.

به باغات نيز دستبرد مي زدند. چادري را برداشته و تند تند خوشه هاي انگور را آب چکان تل انبار مي کنند و مي برند.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

ایرانیان که فر کیان آرزو کنند

باید نخست کاوه خود جستجو کنند

مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر

تا حل مشکلات به نیروی او کنند

آزاذیت به دسته شمشیر بسته است

مردان مرد تکیه خود را بدو کنند

زنهای رشت زلف پریشان کشیده صف

تشریح عیب های شما مو به مو کنند

دوشیزگان شهر ارومی گشاده رو

در یوزه ها به برزن و بازار و کو کنند

بس خواهران به خطه سلماس بین که چون

خون برادران همه سرخاب رو کنند

اندر طبیعت است که باید شود ذلیل

هر ملتی به راحتی و عیش خو کنند

نیم تاج بانو-دختر مسعود دیوان

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

میر خلیل آقا 88/08/13 15:3
نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

حبیب آقا 88/08/01 14:51
میرزا حبیب آقازاده ارومی

فرزند حاج ناظم آقا و بیوک خانم اشرفی

ولادت :۱۲۶۵ -۱۲۷۰ شمسی

وفات :اواخر اسفند ۱۲۹۶ شمسی

جوان نترس و شجاع - فرانسه دان و تحصیل کرده

با روحیه آزادگی و جوانمردی همواره یاور مظلومان بود و خانه اش مامن ستم دیدگان.

در وقعه جیلولوق چون مانع مطامع دشمن بود از پشت هدف گلوله و به قتل رسید.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

88/08/01 14:41
این باغ توسط میر ابراهیم هاشمی غرس گردیدهاین باغ توسط میر ابراهیم هاشمی غرس گردیده
نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

حبیب آقا  پسر حاج ناظم آقا جوان نترس و شجاعی بود.منزلش در بند حاجی ناظم- کوچه واقع در ضلع شمال غربی چهار راه سیروس فعلی که خیابان مطهری را به مدنی متصل می کند - از کوچه های قدیمی مشهور ارومیه و جای نسبتا امن بود.

مردم از جاهای دیگر به این مکان پناه برده و چون حبیب آقا با آقا پطرس-رئیس امنیه ارومیه - آشنا و دوستی قبلی داشت نزد آقا پطرس رفت تا بلکه دو نفر کشیکچی برای محله از او بگیرد و در صورت حمله آسوریها و جیلو و ارامنه غافل گیر نشوند.

 بالاخره اجازه کشیکچی را از آقا پطرس می گیرد. و دو نفر مسیحی در محله گمارده می شود.

روز جمعه ای در منزل حبیب آقا مجلس روضه خوانی بود.شب همه انجا جمع شده بودند یک نفر آمد گفت که چند نفر مسیحی درب را می زنند و با حبیب آقا کار واجبی دارند.

ایشان گفتند مانعی ندارد درب را باز کنید بیایند.همینکه درب باز شد پس از چند دقیقه چهار نفر مسیحی مسلح وارد اطاق شدند پس از احوالپرسی و صرف چایی به حبیب آقا گفتند ما ماموریت داریم هر کجا کشیکچی داریم جمع اوری نموده به جنگ با اسماعیل آقا سیمیتقو اعزام تا انتقام مارشیمون رهبر خود را از او و اطرافیانش بگیریم.

هر قدر حبیب آقا خواهش و تمنا کرد که از بردن کشیکچی ها صرف نظر کنند قبول نکردند و گفتند دستور آقا پطروس است باید بدون چون و چرا اطاعت گردد در غیر اینصورت آقا پطروس ما را مجازات می کند.

چون جای بحث نبود آنها دستور را اجرا و کشیکچی ها را بردند.

حبیب آقا تصمیم می گیرد به همراهشان نزد آقا پطروس رفته شاید مجددا اجازه بگیرد. با هم روانه می شوند و گویا آقا ۱طروس موافقت نکرده و حبیب آقا با دست خالی مراجعت می کند.

تا ظهر از حبیب آقا خبری نشد غروب هم نیامد کم کم اضطراب اهل منزل بیشتر گردید کسی هم جرات نمی کند و نمی تواند از منزل بیرون برود و از حبیب آقا خبر بیاورد. شب هم فرا رسیده و کشیکچی ندارند. اهالی کوچه عده ای در منزل حبیب آقا می خوابند ولی بقیه اهالی نتوانستند بخوابند و تا صبح بیدار مانده و از چراغ هم استفاده نکردند.

 خوشبختانه اتفاق بدی آن شب نیفتاد.صبح که شد همه نگران حبیب آقا بودند. هر کس ظنی می برد ولی چون وسیله ارتباطی نبود اطلاعی نداشتند.تا اینکه نزدیکیهای عصر معلوم شد حبیب آقا هنگام مراجعت از نزد آقا پطروس نزدیک قره صندو ق از ایوان یک ساختمان مخروبه از ناحیه پشت هدف گلوله قرار گرفته و کشته شده و جنازه او را به خندق خرابه انداخته اند.

یکی از گدایان جلیقه او را از تن اش دراورده و دگمه های آنرا که نقره بود خارج نموده موقع فروختن یکی از فامیل دیده و شناخته بود.

چند نفر با همراهی ماموری از مسیحیان رفته جنازه را به منزل آورده و پس از تشریفات مذهبی به خاک می سپارند.

حبیب آقا چون تحصیل کرده و فاضل بود و از اوضاع عالم آگاه و سر نترسی داشت جیلوها وجودش را مزاحم آرمان و امیال خود می دانستند. بهر ترتیب در اندیشه کنار زدنش بودند. گویی تا وجود داشت امکان فتح کامل شهر نبود و بدین ترتیب حبیب آقا هم قربانی جیلوها شدند.

اقتباس از کتاب غارتگران-قاسم اشرفی

صفحات ۷۱-۷۳

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |