تبليغاتX
بیوگرافی ناظم التجار ارومیه
حبیب آقا  پسر حاج ناظم آقا جوان نترس و شجاعی بود.منزلش در بند حاجی ناظم- کوچه واقع در ضلع شمال غربی چهار راه سیروس فعلی که خیابان مطهری را به مدنی متصل می کند - از کوچه های قدیمی مشهور ارومیه و جای نسبتا امن بود.

مردم از جاهای دیگر به این مکان پناه برده و چون حبیب آقا با آقا پطرس-رئیس امنیه ارومیه - آشنا و دوستی قبلی داشت نزد آقا پطرس رفت تا بلکه دو نفر کشیکچی برای محله از او بگیرد و در صورت حمله آسوریها و جیلو و ارامنه غافل گیر نشوند.

 بالاخره اجازه کشیکچی را از آقا پطرس می گیرد. و دو نفر مسیحی در محله گمارده می شود.

روز جمعه ای در منزل حبیب آقا مجلس روضه خوانی بود.شب همه انجا جمع شده بودند یک نفر آمد گفت که چند نفر مسیحی درب را می زنند و با حبیب آقا کار واجبی دارند.

ایشان گفتند مانعی ندارد درب را باز کنید بیایند.همینکه درب باز شد پس از چند دقیقه چهار نفر مسیحی مسلح وارد اطاق شدند پس از احوالپرسی و صرف چایی به حبیب آقا گفتند ما ماموریت داریم هر کجا کشیکچی داریم جمع اوری نموده به جنگ با اسماعیل آقا سیمیتقو اعزام تا انتقام مارشیمون رهبر خود را از او و اطرافیانش بگیریم.

هر قدر حبیب آقا خواهش و تمنا کرد که از بردن کشیکچی ها صرف نظر کنند قبول نکردند و گفتند دستور آقا پطروس است باید بدون چون و چرا اطاعت گردد در غیر اینصورت آقا پطروس ما را مجازات می کند.

چون جای بحث نبود آنها دستور را اجرا و کشیکچی ها را بردند.

حبیب آقا تصمیم می گیرد به همراهشان نزد آقا پطروس رفته شاید مجددا اجازه بگیرد. با هم روانه می شوند و گویا آقا ۱طروس موافقت نکرده و حبیب آقا با دست خالی مراجعت می کند.

تا ظهر از حبیب آقا خبری نشد غروب هم نیامد کم کم اضطراب اهل منزل بیشتر گردید کسی هم جرات نمی کند و نمی تواند از منزل بیرون برود و از حبیب آقا خبر بیاورد. شب هم فرا رسیده و کشیکچی ندارند. اهالی کوچه عده ای در منزل حبیب آقا می خوابند ولی بقیه اهالی نتوانستند بخوابند و تا صبح بیدار مانده و از چراغ هم استفاده نکردند.

 خوشبختانه اتفاق بدی آن شب نیفتاد.صبح که شد همه نگران حبیب آقا بودند. هر کس ظنی می برد ولی چون وسیله ارتباطی نبود اطلاعی نداشتند.تا اینکه نزدیکیهای عصر معلوم شد حبیب آقا هنگام مراجعت از نزد آقا پطروس نزدیک قره صندو ق از ایوان یک ساختمان مخروبه از ناحیه پشت هدف گلوله قرار گرفته و کشته شده و جنازه او را به خندق خرابه انداخته اند.

یکی از گدایان جلیقه او را از تن اش دراورده و دگمه های آنرا که نقره بود خارج نموده موقع فروختن یکی از فامیل دیده و شناخته بود.

چند نفر با همراهی ماموری از مسیحیان رفته جنازه را به منزل آورده و پس از تشریفات مذهبی به خاک می سپارند.

حبیب آقا چون تحصیل کرده و فاضل بود و از اوضاع عالم آگاه و سر نترسی داشت جیلوها وجودش را مزاحم آرمان و امیال خود می دانستند. بهر ترتیب در اندیشه کنار زدنش بودند. گویی تا وجود داشت امکان فتح کامل شهر نبود و بدین ترتیب حبیب آقا هم قربانی جیلوها شدند.

اقتباس از کتاب غارتگران-قاسم اشرفی

صفحات ۷۱-۷۳

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

قاسم نوکر ش زبل بود و چون هندوانه قاچ می کرد رویه باریکی در بشقاب گذاشته و نزد حاج ناظم اقا می برد و گوشت ضخیم و پوست را به بهانه بیرون انداختن خود می خورد.

چندی بدین منوال می گذرد تا اینکه حاج ناظم آقا متوجه می شود و این بار موقع آوردن هندوانه می گوید قاسم پوستش را نیز بیاور !

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

از جسارت و شجاعتش بسیار گفته اند و تواناییهایی که دراو جمع بود. مهارتش در اسبدوانی که در سنگلاخ و کوههای صعب العبوری اسب م راند که آدمی با پای پیاده نیز قادر به عبور از آن نبود.

از کودکیش حکایتی بر جای مانده که چون ده ساله بود.

و آن روزگار مردم بهنگام غروب و تاریکی هوا می خوابیدند تا صبح زود بیدار شوند.هنوز به خواب نرفته بود که مهمان می رسد و مادر لحاف از سرش کنار زده و صدایش می کند که وسایل پذیرایی نداریم.

کودک در آن شب فورا سوار اسب چرپاق شده و به تاخت از کنار دریاچه خود را به سلماس رسانده و چون مغازه بسته بود صاحب مغازه را در منزلش یافته و با خود آورده و اجناس را خریداری و همانطور به تاخت بازگشته و زیر لحاف گرفته و خوابیده.

چون مادر بار دیگر بالای سرش می آید می پرسد پسرم اسباب پذیرایی گرفتی و پسر جواب مثبت می دهد از این سرعت عمل و مسافرت شبانه اش حیرت می کند.

این مسافرت سه - چهار ساعته را کودکی ده ساله در شب تاریک پیمودن از جمله وقایعی استکه آینده ای درخشان برایش نوید می داد.

 

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

روستاي قره باغ 

اینکه چگونه می شود امنیت راه را برقرار کرد و راههای تجاری و مواصلاتی را دایر نمود و با کمترین هزینه این عمل را انجام داد و حاج ناظم آقا این مهم را به فراست خود دریافته بود و یا اینکه از مورد مشابه اخذ نموده بود معلوم نیست. اما پیش از این روزگار نسا خانم غفاری در قفقاز راه بلاد قفقاز را اداره کرده که نظم و خوبی آن راه در تمام روسیه مشهور و مشهود بود.

کاروانسراهای مرتب  با اسبان آماده و حاضر  جاده بدون دست انداز و قهوه خانه های تمیز بین راه که زبانزد مردم آن روزگار بود و مسافرین باکو و قفقاز از مدیریت این خانم و همواری جاده حکایتها تعریف کرده و مسلما در اورمیه نیز به سمع حاج ناظم آقا رسیده و یا فرزندانش در سفر های تجاری از راه باکو شرح ماجرا را با پدر گفته بودند که اندیشه دایر نمودن راه اورمیه با چند مستحفظ و گرفتن اندکی هزینه به ذهن متبادر و بتدریج عملی گردیده.

اندیشه ای که چون با مظفرالدین شاه در میان می گذارد مورد قبول و تشویق قرار می گیرد.

 

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

88/03/07 13:42
کسادی کسب و رکود  کار  دو فرزند بزرگ حاج ناظم آقا مقارن آتش زدن بازار صرافها توسط قوای روس آغاز می شود.

هر چند قبل از وقوع حادثه زن و فرزند را به تبریز منتقل کرده بودند اما مغازه و مایملک به یغما رفته و نابود می شود و آنچه طلب داشتند سوخت می شود.

روز جمعه ۱۴ تیر ۱۲۹۶ به هنگام ظهر عده ای قزاق و سالدات در بازار ارومیه تیر اندازی می کنند که منجر به کشته شدن یک سرباز آذربایجانی و مجروح شدن یکی از اهالی می شود و مردم از بازار می گریزند.

سپس سالداتها و قزاقها بازار و از جمله بازار صرافان را غارت کرده و آخر شب تمام بازار را نفت و بنزین  پاشیده  آتش می زنند که منجر به نابودی این بنای تاریخی می شود.

هر چند فرمانده روسها قول می دهد که دیگر چنین عملی تکرار نخواهد شد اما زمستان همان سال نیز بار دیگر به غارتاقدام می کنند.

ضربه دیگر بر کسب و کار در جریان بازگشت روسها به وطن بعد از انقلاب اکتبر و تبدیل ارز اتفاق افتاد که با تعیین اجباری نرخ تبدیل مانات به تومان بازاریان ضرر عمده ای متحمل شدند.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

دلاور یگانه 87/09/14 12:0
شجاعتش  بی نظیر بود. و در راه وطن حاضر به هر فداکاری بود. تاکتیک های جنگی که بکار می برد دشمن را انگشت بدهان می کرد.

تمامی مردان و جوانان را آموزش نظامی داده بود و همه آماده دفاع بودند.

مقرر داشته بود چون بر کوس کوبیدند تمامی افراد بایستی اجتماع کرده و به نبرد اعزام شوند.

دمار از روزگار دشمن برمی آورد و هم آوردش نبود.چون لشگرش به خصم می تاخت فرار را بر قرار ترجیح می دادند و تا سر حد عقبشان رانده و امنیت را برقرار می نمود.

با دلیری که از خود نشان می داد و شجاعت بی نظیرش افسانه ها در موردش بوجود آمده بود.

بطوریکه فرمانده لشگر عثمانی در گزارش خود می نویسد که سیدی اینجاست که اعجاز می کند و تیر بر او کارگر نیست.

و البته تیر چون بر بشر اصابت کند تاثیر خواهد کرد اما رشادت این فرمانده بزرگ و قدرت بسیج مردم و اعزامشان به نبرد مجال تیراندازی نمی داد.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

میر آقا 87/07/28 13:47
Scan10048_48x48_cBubbleShare: Share photos - Play some Online Games.">میر آقا

صبح زود چهارده خرداد پدر بخواب دختر بزرگش ظاهر می شود. دختر از احوال پدر می پرسد.

می گوید سیدی بزرگوار فوت کرده و به مشایعت آمده ایم!

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

دست خیر 87/06/02 15:41
همواره دست خیرش گشاده بود و به مردم می اندیشید.در برنامه های عادی روزانه نیز سهمی برای کار نیک در نظر داشت.

روزی را که به حمام رفتن اختصاص داده بود نیز با احسان متبرک می نمود.در آن روزگار سر در حمام ها شیر و چای دارچین عرضه می کردند.حاج ناظم آقا چون از حمام فارغ می شدند هر چه در بساط دستفروشان بود همه را خریده و به مردم می داد.

هم صاحب بساط پولی گیرش می آمد و کسبش رونق می گرفت و زود به منزل بازمی گشت و هم مردم ناتوان لیوانی شیر می نوشیدند و آن روز چند مستمند نوایی می یافتند.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

مرد غیور است و میهن پرست. همت و مردانگی را به کمال دارد. فرزندانش نیز چنین اند..

دشمن می داند تا حضور دارد امکان نفوذ و تسخیر شهر ممکن نیست.به حیله ای موجبات تبعیدش را به مشهد فراهم می کند.

دو پسرش مجید خان و حمید خان علم مقاومت را بلند می کنند.

تسلط دو برادر به زبان فرانسه و مراوده تجاری با دنیا باعث آگاهی شان از اخبار و سیاست دول شده.

آگاهانه میهن پرستی را سرلوحه خود قرار داده اند.

دشمن به خونشان تشنه است.شهر زیر آتش دشمن به ویرانه ای بدل شده بود. مردم هر کدام به گوشه ای پناه برده بودند.

اما ایندو برادر مردانه می جنگیدند.

پس از اشغال شهر سه  روز بود خبری از از دو برادر نبود.

نوکری وفادار داوطلب شده و برای یافتن شان مخفیانه وارد شهر می شود.

امروزه مزارشان یادآور رشادت ایندو شهید راه آزادی وطن است.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

کرامات منتسب 87/02/14 15:42
این سید بزرگوار بر بالای کوه مشرف به آبادی اقدام به پرورش زنبور عسل نموده و با مراقبت محصول عالی بدست می آورد.

یکی از عموزادگان را به سمت سرکارگری گماشته و صبح تا شام زحمت کار را بر خود هموار میساخت.

ظهر خود پایین آمده و در منزل نهاری خورده و استراحت می نمود.

روزی مطابق معمول سید در منزل خواب قیلوله نموده و سرکارگر نیز کارگران را مرخص نموده و گوشه ای به استراحت می پردازد.

سید خواب ماری را پیچیده به دور سرکارگر می بیند .از خواب پریده و بهترین اسب را سوار شده و به تاخت خود را به بالای کوه می رساند.

ماری را آماده نیش زدن سرکارگرش می یابد.زود از دم مار گرفته و به گوشه ای پرت کرده و سر از بدنش جدا می کند.

سر کارگر از خواب می پرد با مشاهده صحنه رویایش را واقعیت یافته و تعریف می کند که اژدهایی را به خواب آماده بلعیدن می بیند و در این حین سید بزرگواری رسیده و نجاتش داده.

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |

86/12/16 15:56
اغلب اهالی این روستا از سادات شریفند که در برهه ای از زمان اینجا را امن یافته و ساکن شده اند .

احترام سادات را بر خود فرض میدانند و معنویت حاکم این نقطه کوهستانی را پر حاصل و آبادان نموده بود.

بطوریکه آبادانی آن زبانزد بود. اما پس از کوچ سادات به شهر روستا بی آب ماند و قناتها خشک و محصول اندک شد.

باری طبق نذری دهه محرم در منزل سادات مراثی برپا بود و روحانی که خود نیز از سادات مامور برپا داشتن آن و حفظ سنت. هر چند مجلس خالی و یا چند نفر نیز حضور داشته باشند بایستی مرثیه برپا میشد.

چندین سال به همین گونه بود. تا اینکه در مجلسی که چند بانو حضور داشتند روحانی همچنان تعزیه گفته و خطبه می خواند.

یکی از بانوان به کنار دستی اش می سپارد که فرزندم  به فرزندم بگو حال که برای این پسرم مرثیه خواند برای پسر دیگرم نیز مرثیه ای بر پا دارد.

این سخن را زن پس اتمام مجلس به روحانی میگوید.

روحانی منقلب میشود. این سخن را بزرگ میشمارد و در جستجوی بانو بر می آیند اما هیچ نشانی نمییابند.

این سخن همچنان سر به مهر میماند.

 

نوشته شده توسط ابراهیم هاشمی  | لینک ثابت |